با خدا چایی بخور

 
حرف هایی با عقاب خانگی
 


 
سیاووش    چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
جفت شیش
 

گاهی اوقات میدونی دیگه وقتشه که جفت شیش بیاری. هرچی باشه دیگه شورش در اومده خدا!


 
سیاووش    دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
خالی خمم فتاده ...
 

شاید که حال و قال دگر سان کنم

هرچه آن خوش است قصد سوی آن کنم...

خالی خمم فتاده زصافی و می

خواهی به شعر نابت مهمان کنم؟


 
سیاووش    چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
تسلسل
 

 

یکی آدم درست کردی با یک عالمه ریش و پشم. هفتاد سال فقط زنشو دیده و محراب تورو. یکی آدم دیگه درست کردی بدون ریش و پشم. هفتاد سال همه جاشو همه دیدن. تو واقعا کدوم رو بیشتر دوست داری؟

بازهم از هردوی اینها تولید میکنی. دنیا رو مسخره کردی؟ چایی میخوری و میخندی برای خودت...


 
سیاووش    چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
روزانه ها
 

در کنار این چایی خوردن ها با خدا. . . .  روزانه هایی را می نویسم شاید برای اینکه حداقل بیشتر نوشته باشم.

البته زیاد ارزش خواندن ندارد. یکی نیست یک چایی بریزه؟!


 
سیاووش    چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
قرار عاشقانه
 

نمیدونم میدونه که خیلی دوستش دارم یا نه. البته خودم قبول دارم که تا حالا کاری نکردم که اینو ثابت کنه.

امروز صبح  هم قرارشو با من بهم زد. لعنتی پا نمیده....

بازم خواب موندم.

وقتی بیدار شدم، آفتاب زده بود و اون رفته بود.

شاید فردا بتونم روی ماهشو ببینم و حرف دلم رو بهش بزنم.

شاید...


 
سیاووش    یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
نیازمندی ها
 

یک زندگی پیش ساخته کی داره؟ وقت ندارم خودم بسازم...


 
سیاووش    شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
بیچاره...
 

تا با  غم عشق تو   مرا کار  افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار  افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای  تورا بهانه ای  بس  باشد

مه گوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما  چه  میزنی  تیر جفا

ما را سر  تازیانه ای  بس  باشد


 
سیاووش    چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()
 
 
با خدا چایی بخور....
 

صدسال پیش بیدار شدم. نگاهی به دور و برم کردم. کره زمین می چرخید. گفتم خدا، پس کی نوبت من میشه؟ نگاهی کرد و گفت: هفتاد سال دیگه... حالا بیا چایی بخور...

اووووه.... بگیریم بخوابیم بابا... کو تا هفتاد سال دیگه... وقتش رسید بیدارم کن. همون موقع چایی میخورم.

چشم به هم زدنی گذشت. گفت پاشو برو نوبتت شد... و من از صفر شروع کردم. یادم رفت چایی که خدا ریخته بود رو بخورم...

الان سی ساله که اینجام. هفتاد ساله دیگه، حتما چایی که ریختی رو میخورم.

خدا میگه: تا سرد نشده بیا.

میخوام برم کنار خدا دراز بکشم و چایی بخورم. بعدش هم بخوابم......


 
سیاووش    چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

comment نظر هیئت منصفه ()